خرید بک لینک
بعد چند روز فکر و خیال و غصه خوردن روز جمعه یهو بغضم ترکید. هر چی دلم خواست گفتم. گفتم که چه قدر آدم بی معرفتیه و چه قدر از کار کردنش کنارش ناراحت و پشیمونم. کلی هم گریه کردم. دیگه حفظ غرورم برام ممکن نبود. داشتم خفه میشدم. آهان ،البته دوباره با لحن توهین آمیز باهام حرف زد که یهو ترکیدم. بعد اون همه اشک و ... خداییش خیلی اومد جلو و معذرت خواست. و البته متذکر شد که تو خودتم اصلا آدم خوبی نیستی و همش ناراحتی و تو قیافه. ولی از خودش نپرسیده بود من چه کردم با اون دختر شاد و باروحیه و با انرژی که به این روز افتاده. خلاصه دو روزی اوضاع بعدش خوش و آروم شد. تا امشب که تو ماشین از هیچی یه داستان ساخت و دوباره دلخوری..... انقدر ماجرا مضحک و احمقانه است که می خوام حتما بنویسم. سر اینکه چرا شب خونه مامانتینا نمیری. حتما چیزی شده که داری از من مخفی میکنی. منم گفتم کافر همه رو به کیش خود پندارد.حتی به جون خودش قسم خوردم که اتفاق خاصی نیفتاده ولی باور نکرد. خوب چی کار باید میکردم؟!!بیفتم به دست و پاش که باور کن؟!؟!خدا همه خوددرگیرها رو شفا بده.آمین. خدایا اصلا دوست ندارم بچه داشته باشم و خدا رو شکر که ندارم. تو این زندگی مزخرف هیچ آینده ای واسه بچه نمیبینم. دلم نمی خواد یه نفر دیگه رو هم تو تنهایی خودم شریک کنم و اونم تباه بشه. حتما دوستانی که بچه دار میشن انقدر از زندگی خودشون اشباع هستند که

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

دلم دنیایی دگر رو می خواهد. دنیایی بدون دل شکستن، بدون ضدحال، بدون دلخوری، بدون بغض.

کجاست این چنین دنیایی؟!!

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

یه سفر خیلی خوب رفتیم. تالاب میانکاله و بعد 2 روز زندگی در وسط جنگل. چه قدر خوب بود. بی خیال همه چیز. می تونستی راحت نفس بکشی. وسط بوته های وحشی تمشک بدویی و بچینی و بخوری. لابه لای اونها دستت رو دراز کنی و از بالای درختهای جنگلی انار، یه انار کوچیک اما با دانه های قرمز و آبدار بکنی و بخوری. وسط این همه دل مردگی اینا مثل یه رویای بی نظیر میشه برات. مثل یه خواب شیرین. آره، گاهی به جایی میرسیم که زندگی توی یه کلبه چوبی ساده بشه رویا. 3 روزی میشه برگشتیم. و خودم می فهمم حالم داره باز هی بد و بدتر میشه. باز همه اون انرژی های منفی داره میاد سراغم. با گوشهام داره باز میشه و چیزهایی رو میشنوه که دلم رو می لرزونه. چشمام دارن ظلم ها رو می بینن. دارم میبینم چه جوری آدم ها خودشون رو زدن به اون راه و منو خر فرض کردن. انگار یه باتلاقی زیرپامه و یه سری آدم هی منو دارن فروتر میکنن. من می ترسم از فریاد و اعتراض. چون عقلم میگم با دعوا و دست و پا زدن سریعتر فرو می رم. و آخر داستان اینه که این بغض لعنتی داره هی بالا و بالاتر میاد. خدایا کاش بتونی حالم رو خوب کنی. لبام نخنده، دلم بخنده. چشمام بازم برق بزنه و اون همه انرژیش رو به بقیه هم بده.

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

شب سردیه. حال و هوای زمستونی. من با موبایلم زیر پتو هستیم. تنهای تنها. فقط صدای بلند تلویزیون تو حال سکوت این شب سرد رو داره میشکنه. بعد یه دورهمی خوب تو رستوران کلاسیک تو ماشین بازم بحث... این دفعه من شروع کردم. خواسته همیشگیم: همه چیز زندگی رو جلوی همه نگو. من دلم نمی خواد ملت بدونن دقیقا انقدر حقوق میگیرم. ما تو خونه یه گوشه ذهنی به ماشین خریدن داریم،با هزارتا اما و اگر. پس نمی خوام جلو همه بگی ما داریم ماشین می خریم و .... اون:تو با فامیل من بدی . من اینجوریم و .... تکرار مکررات بعد این همه سال. و در نهایت به من گفت دیگه هیچی نمی خوام بگی. هیچی نگو. این بود پایان گفتگو و آغازی سنگین برای سکوت مطلق تا دم در خونه. و خدا می دونه تا کی. 3 شب دیگه مهمون دعوت کردم. امیدوارم این جو مزخرف تا اون موقع بشکنه. وگرنه شاید مجبور باشم کنسلش کنم. یکم لحنم بد بود. قبول دارم. البته اولش با خنده بود اما کم کم با مسخره کردن اون جدی شد. مهم نیست. دیگه نمی خوام مثل قبل ضعیف باشم و همش خودم رو مقصر بدونم. تا از اون طرف هم همش دنبال راهی باشم که یه نفره می خوام زندگی رو درست کنم. زندگی تلخ و بیخودیه. شاد زیستن رو دارم از یاد میبرم. مسخره بازی و قهقه از ته دل خندیدن رو از وجودم دارم پاک میکنم. البته دارند می کنند. می خوام تمرین کنم کمتر حرف بزنم. بیشتر سکوت کنم. این برای من کار سختیه و برخلاف شخصیت من

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

سکوت

بارها و بارها با کلمات مختلف ازم خواستی ساکت شم و من چه کودکانه باز دلم خواست باتوحرف بزنم، بحث کنم و یا بخندم. و حالا تصمیم سکوتی را دارم که با روح من عجین نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:38&nbsp توسط |


برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

صفحه بندی